Tuesday, April 03, 2012
می روم ، زودی بر می گردم ...
زن روزهاي ابري @ [ 11:32 PM]
Sunday, April 01, 2012
نمی توانستم آدم ها را وادار کنم به من احترام بگذارند . اما می شد نگذارم بی احترامی کنند . این فکر حالم را بهتر کرد . قبلش فکر کرده بودم آنها حقیقتا یادشان رفته حرف و برخوردشان را ؟ باید یاد آوری کنم ؟ که دیدم نچ ! دیگر حوصله ندارم . نمی توانستم آدم ها را وادار کنم به من احترام بگذارند . قبل ترش هم خبر « حضور افاغنه در صفه ممنوع » را خوانده بودم که لجم را در آورده بود .
خواهره داشت می گفت مطمئن است که قبول نمی شود . دلیلش علمی نبود . دلی بود . پر بیراه هم نبود . همان لحظه ای که داری ایمجین می کنی برای خودت ، یعنی نمی شود . نه که داشت . دارد می گوید . همین حالا که دارم این ها را می نویسم ، یک دستش را گذاشته روی زانوم و دارد می گوید . من جوابش را نمی دهم چون کلمه ام نمی آید . به زبان ، نه به نوشته . به نوشته که تا دلت بخواهد می آید . می توانم خیلی بیش از این ها پراکنده و مزخرف بنویسم . من آدم ها را از بالا نگاه نمی کنم . آمدم بنویسم که دیدم دیگر توانش را ندارم . چه مهم است . چرا باید هی خودم را برای آدم ها تعریف می کردم ؟
دیگر این که رای من فردوسی بود . اصلا هم کوروش نبود .
زن روزهاي ابري @ [ 11:01 PM]
Saturday, March 31, 2012
دیگر بلد نیستم . یادم نیست چطور با آدم ها رفاقت می کردم که سلام شان ، که محبت شان صادقانه بود . که نیش و کنایه نداشت . که دریغی نبود اگر بخشایشی هم نبود . که شبش هیچ خجالتی ... هیچ گاه توی زندگی ام تا این اندازه شکننده و ناتوان نبوده ام . یا بوده ام و نفهمیده بودم . اعتراف می کنم که هیچ وقت آدم جالبی نبوده ام . اما نه بسیار بدتر از باقی آدم ها . همیشه دلم می خواسته می شد بی کلمه وصل شد به آدم ها . بس که ناتوان و الکنم توی حرف زدن . اما این که این روزها توی آینه به من لبخند می زند ، بسیار رنگ پریده و ناتوان تر است از همیشه اش . بسیار ترسیده و نمی آید بیرون از لاکش . هر چی فکر می کنم نمی فهمم آینده چطور می تواند باشد . چند سال دیگر . چه شکلی می تواند باشد که یادی از این روزهای ناتوانی نباشد . که جاش هم نمانده باشد . خوب شده باشد روحم . خوب ِ خوب . گاهی شک می کنم . که اصلا رفاقتی بود ؟ که نکند نبود ؟ نکند آن ها سخت شان بوده مرا . که حالا شده اند آن ها . یک خط کشیده ام بین خودم و دنیا . من و آن ها . نکند آن ها سخت شان بوده ، حتی چند قدم را و هیچ به زبان نیاورده بودند . که یکی سر انجام گفت . که من چه متاسفم بابت تمام کیلومترهایی که حرامم شد . چه دارم می ترسم .
دیگر هیچ نوشته ای را حذف نخواهم کرد .
زن روزهاي ابري @ [ 5:31 PM]
( حذف شد )
زن روزهاي ابري @ [ 8:12 AM]
Wednesday, March 28, 2012
بعد جملات پراکندهء ناخواسته ات که بی هوا از دهانت در رفته اند کنار هم قرار می گیرند و من می فهمم بی آن که خواسته باشم . شبش خواب آدمی را دیده بودم که ندیده بودمش . تنها برایم دو سه تا عکس بود و یک اسم و یک کلمه و این خیلی عجیب بود . کلمه ای که ازش بدم می آمد . نه چون مربوط به این آدمی بود که ندیده بودمش . چون کلمهء قشنگی نبود . خودش توش خصومت داشت . آدم را به مبارزه می طلبید . اسمه نه ها . با اسمه مشکلی نداشتم . تو من را وادار کرده بودی چیزهایی را تحمل کنم که حقم نبود و این خیلی بی رحمانه بود چون دیشب باران باریده بود و من یک لیوان عرق بهارنارنج نوشیده بودم و خواسته بودم فراموش کنم . چون دوست نداشتم بعد از این دیگر هیچ آدمی و اسمی و کلمه ای خواب هام را مخدوش کنند .
زن روزهاي ابري @ [ 9:38 AM]
فکر می کنم تهمینه اگر آزاد شود خوشحال تر می شوم . حداقلش . بعد یاد یک دوازدهمی می افتم . فرصت اگر شد گل بخرم ببرم . همین جوری . هم هوا خوب تر است . هم راه سر حال ترم می کند . هم جای خالی تهمینه را پر می شود کرد . نه که دوستم بوده باشد . با این همه آدم هی می خواهد یک کاری کند . نه برای تهمینه . برای دل خودش .
زخم روی زخم تلنبار شده . دیدم دیگر خوب نمی شود ، بس که فرصت نبود که خوب شود . حالا عمیق ، به چه وسعت . راست بگویم ؟ دارم می ترسم .
زن روزهاي ابري @ [ 12:42 AM]
Monday, March 26, 2012
دیدم هنوز خجالتم . حتی می ترسیدم حرف بزنم تلفنی . نتیجه اش می شد سکوت های طولانی معذب کننده . یعنی هر چی فکر کردم نفهمیدم آدم چی دارد بگوید با کسی که چیز های کوچکش را از آدم دریغ می کند . هر چی بگویی فکر می کنی داری وقتش را می گیری و این آدم را محتاط و دچار سکوت های طولانی می کند چون دارد هی حرف هاش را سبک سنگین می کند که خیلی وقت گیرنده و چرند از آب در نیاید . من ؟ خدای حرف های چرندِ وقت گیرنده ! تعریف های حوصله سر برِ کشدار ! شبش خواب دیده بودم دارم با آیدای دانشگاه دعوا می کنم . سر هیچی ها . خواب دیدم داریم خانه مان را جمع می کنیم ، نایری نیست . هی می گویم زنگ بزنیم ببینیم کجاست . زانوی چپم هم درد می کرد . نه توی خواب ها . راستکی . دیدم دارم از این همه معذب بودگی خفه می شوم . باید می آمدم بالا . فکر کردم هوا هم که خوب . بروم یک چرخی . رفتم دیدم آن کوچه پشتی اسکان پر جای پارک . آدم هی دلش می خواهد دور بزند بیاید یک جای تازه پارک کند . همه جا خلوت . به چه قشنگی ! یک کفش نو خریدم که حالم را بهتر کرد . شل کرده بودم خودم را . دیگر آن جور معذبی سفت نبود عضله هام . نزدیک تر شده بودم به سطح . سبکبال قدم می زدم .
زن روزهاي ابري @ [ 1:00 PM]
Sunday, March 25, 2012
عید ها این شکلی ست . شب ها تا دیر بیدارم . صبح ها تا دیر می خوابم . صبح نه . اسمش می شود ظهر . بیدار هم که می شوم می توانم بیدار نشوم . به خوابیدنم ادامه دهم . هی غلت بزنم و هی ادامه دهم . نمی دهم اما . بیدار که شدم ساعت را یک ساعت می کشم عقب . « خوب الان دوازده قدیمه ! » حس بهتری به آدم می دهد . همیشه از دیر بیدار شدن بدم می آمده . دچار یک تنبلی و رخوت لذت بخشم . هیچ کاری نمی کنم . هیچ جا نمی روم . فکر می کنم دلم دوست می خواهد . برای داشتنش اقدامی نمی کنم . اما صبح ها ، قبل از آن که کاملا هوشیار شوم ، کمی به داشتنش ، به چگونگی معاشرتمان ، چگونگی حضورش توی زندگیم و میزان حضورش فکر می کنم . مثلا بدم نمی آید امروز بعد از ظهر دلش برایم تنگ شود و بخواهد به قهوه مهمانم کند . یا فردا صبح برویم کافه کاخ نیاوران صبحانه ای چیزی . حرف های بی سرو ته ِ باری به هر جهت . که من حرف خودم را بزنم . که حرف او جواب حرف من نباشد ، دلمشغولی خودش باشد . خیلی وقت است با کسی گپ نزده ام . برای دیدن کسی مشتاق نبوده ام . کسی دیدنم را دلش نخواسته . که صبح که بلند می شود فکر کند چه دلش هوس آیسا را کرده ! نه از حوصله سر رفتگی ، نه تنهایی ، نه بیکار بوده باشد . اصلا یک کوه کار . فکر کند چه میان این همه کار نیمه مانده ، دلش آیسا می خواهد . زنگ بزند که ساعت پنج . که من دیر برسم . که بهانه بیاورم که ترافیک یا هر چی . اما داشته بودم هی لباس عوض می کردم جلوی آینه که خیلی قشنگ به نظر بیایم . که آخرش هم قشنگ نه . اما دلنشین . برویم با هم جوراب های رنگی بخریم . همهء عیدی مان را بدهیم جوراب های راه راه رنگی .
بعد هوشیار می شوم . بهر حال کسی هم نیست که به قهوه مهمانم کند . برای همین است که باب دیلن می خواند ، من لاک قرمز می زنم ، یک شیر نسکافه می ریزم برای خودم و « تسلی ناپذری » ایشی گورو را می خوانم .
زن روزهاي ابري @ [ 3:29 AM]
Saturday, March 24, 2012
بعد می بینم چه دلم چرک است . چه خوب نیست بهار این جوری شروع شده باشد که یک چیزهای کوچکی از آدم دریغ شده باشد . یک چیزهای کوچک بی اهمیتی . بعد می بینم چه هنوز خجالتم . معذبم . که یکی مچم را می گیرد وقتی دارم ناخن هام را می جوم . که من آخر کِی چی را دریغ کردم ؟
بروم کافه عکس . تنها . بنشینم آن گوشهء دنج طبقهء بالا . شیر نسکافه بنوشم و هیچ نیندیشم به هیچ . زمان برگشته باشد عقب . تنها به اندازه ای که من لال شده باشم . تنها به اندازه ای که هیچ چیز از من دریغ نشده باشد . شیر نسکافه بنوشم و دلم خوشحال خرید تازه اش باشد و هیچ نیندیشد به هیچ . چه خوب نیست بهار این جوری .
زن روزهاي ابري @ [ 7:05 PM]
Thursday, March 22, 2012
_ و سال جدید باید این شکلی باشد . که لال شوند آدم ها وقتی دروغ می گویند .
_ ربط به این دارد که آدم ها از یک جایی به بعد بی شرفی شان را دیگر قایم هم نمی کنند . پرتش می کنند توی صورتت . تو دیگر جا خالی هم نمی دهی . بس که خستهء جا خالی دادنی . خستهء هی فرار کردن . خط و نشان کشیدن . _ این جا که من ایستاده ام جای من است . من کاری به کارتان داشتم ؟ بیخود سرک کشیدم توی زندگی هاتان ؟ دنیا به این وسعت . بند کرده اید به این یک گله جا که منم ؟ یک کم بروید آن ور تر . بروید توی جای خودتان . من خط می کشم . دست تان هم رد شود از این خط قلمش می کنم . به خدا که شوخی نمی کنم . یک کم زیاد دیدم و یک کم زیاد فهمیدم . اشتباهی . جمع کنید گورتان را و گم شوید . همین قدر توهین آمیز و غیر محترمانه . دارم دوباره خط و نشان می کشم که .
_ باید یک شغلی می بود ؛ خواندن . آدم رمان می خواند حقوق می گرفت . با پولش می رفت تاجیکستان . قرقیزستان . هر چی ستان . یادش می رفت . می خواند و یادش می رفت و بابتش هم مواجب می گرفت . هوم ؟ آدم فکر می کرد برود سراغ « جنگ و صلح » که بشود رفت یک کم دور تر . تبت رفته اید شماها ؟
_ خیلی طول کشید . تهمینه منزوی را آزاد کنید .
_ و سال جدید باید این شکلی باشد . که لال شوند آدم ها وقت دروغ . که آدم ها بی شرفی شان را . که این جا جای من است . که « جنگ و صلح » ، با مواجب ، حتی بی مواجب . که تهمینه آزاد ، که اصلا همه آزاد ...
زن روزهاي ابري @ [ 9:41 PM]
|