[ خانه | تماس | RSS ]

 
Saturday, November 07, 2009
آدم بايد اول همهء حساب هاش را تصفيه كند ، بايد دلش را خالي كند ، بعد از نو شروع كند . وگرنه همه چيز ته نشين مي شود و تمام نمي شود و طوفان هميشه در راه است . و يك جور بيريخت ِ آزار دهندهء كشداري در راه است كه نفست را بند مي آورد و چين مي اندازد به پيشانيت . و آدم همش بايد حواسش باشد و بو بكشد هوا را و انگشتش را بكند توي دهانش و بگيردش سمت آسمان ، جهت باد را بفهمد كه امروز طوفان مي آيد يا نه و اگر نه كه برويم قهوه اي چيزي بنوشيم دور هم . وگرنه بتمرگيم سر جاي مان . بميريم از غصه .
مي خواهم بگويم من آدم پارانويد ِ بي حساب كتاب ِ هر دم بيلي هستم و اصلا نمي دانم هر دم بيل را چطور مي نويسند . اما اين بار خوب مي دانم يك جاي كار مي لنگد و اين ربطي به اين ذهن هر دم بيل من ندارد . بر مي گردد به تنهايي ِ پياده روهاي مير داماد و من كه كينه هي پشت كينه انبار مي كنم روي دلم تا وقت طوفان .
مي خواهم بگويم من حتي بلد نيستم انتقام بگيرم . اول و آخرش خودم را به گا مي دهم . همين .


زن روزهاي ابري @ [1:12 AM]



Sunday, November 01, 2009
« با غرور ، با دست بندهاي سبزي كه باز نشد ... »

بعد استاد يك چيزي گفت شبيه اين كه ما بزيم . ما با اين دست بندهاي سبزمان ، با تابستان شلوغ ِ پر خاطره مان ، با خشمي كه فرياد نشد ، كه وقتي شد هم بي جواب ماند ، بغضي كه ماند بيخ گلومان ... بعد ما پوزخند زديم كه يعني ؛ هِه ! تو نمي داني . نمي فهمي . شبيه اين كه اين يكي فرق دارد با قبلي ها !
بعد ترش به آزاده مي گويم حق دارد كه اين همه بد بين باشد . همه شان . حق دارند كه با ترديد نگاه كنند به دست بند هاي سبزمان . فكر كنند مگر ما انقلاب كرديم چه شد ؟ حق دارند بترسند از تكرار به خاك سپرده شدن كتاب ها و انديشه ها و آدم ها . از نسل كشي ها .
آزاده اصرار دارد كه فرق دارد . من اما شك دارم . آن هام همين جوري فكر مي كردند لابد . هان ؟ آن هام باور نمي كردند انقلاب شان بشود گورهاي دسته جمعي و كشتارهاي بيرحمانه و هي تفتيش عقايد و يا روسري و يا هچي . باور نمي كردند كه هيچ نگفتند . هي باور نمي كردند تا رسيد دم در خانه هاي شان . تا شد باتوم روي تن بچه هاي شان . شد مشت ، شد گلوله . آن قدر باور نكردند كه يك شب بيمارستان ها را در به در گشتند دنبال محسن شان . فيلم ها را مرور كردند به ياد نداي شان . كه چاووشي خواندند براي كيانوش شان لابد .
با اين همه و با تمام بد بينيم ، آن جا كه مي گويم شعورش بيشتر از شور است ( به هر حال خالي ِ خالي از شور هم نيست . نمي تواند باشد ) يادم مي رود به جمعيتي كه در سكوت و بي ذره اي عصبانيت ، انقلاب را رفت به سمت آزادي و هيچ نگفت . با يك دنيا خشمي كه مانده بود بيخ گلوش از همان اولين ساعت هاي بعد از انتخابات ، از همان شنبهء لعنتيِ ميدان ونك ، همان شنبهء بهت و ناباوري ِ ؛ « دارند مردم را مي زنند ! »
يادم مي رود خبر رسيده بود چند نفر را كشته اند توي آزادي و ما باورمان نمي شد بس كه همه چيز در سكوت گذشته بود و فكر مي كرديم حقش نبود . حق سكوت ِ ما گلوله نبود و هي زير نويس شبكه ها را ناباورانه مي خوانديم . پس راست است . چند نفر را كشته اند و هي سراغ از هم مي گرفتيم تا باور كنيم زنده ايم و زنده اند و باز رفتيم كه سمت جام جم فرداش و بعدش هم توپخانه ساكت بوديم . باز خشم مان را فروخورديم . باز نگفتيم . هيچ نگفتيم .
يعني مي خواهم بگويم وقتي راه مي داديم به اين باتوم به دست ها ، مي دانستيم بروند بالا ، از بين ما كه تعدادمان بيشتر است اگر بگذرند و بروند بالا و دستور بگيرند ، بر مي گردند و با همين باتوم هاي حالا غلافشان مي افتند به جان دست و پاهامان . مي دانستيم جواب اين دست زدن هاي ما و لبخند ما ، گاز اشك آور است يك كم بعدتر . براي همين بعضي ها عصباني مي شدند و تهديد مي كردند « مي كشم ، مي كشم ، آن كه برادرم كشت » و بقيه هم صدا نمي شدند . نه ! اين بار قرار نيست كسي را بكشيم ، حتي آن ها كه عزيزان مان را كشتند . آن ها كه سي سال اين جوري عزادارمان كردند.
يعني مي خواهم بگويم چه صبري دارند اين مردم . وقتي مي گويند « نيروي انتظامي ، ما هم ايراني هستيم » و راه مي دهند كه رد شوند با باتوم هاي شان كه بروند و برگردند و كتك بزنند . مي خواهم بگويم اين تلاش مان براي مدني شدن ، مدني ماندن ، چه قابل ستايش است .

شايد هم بايد اميدوار بود . بايد پوزخند زد به استاد ، با غرور ، با دستبند هاي سبزي كه هيچ وقت از دست مان باز نشد ، با تابستاني كه از ياد نمي رود ، خرداد هاي بعد از اين .
اميدوار بود كه نتيجهء اين روزها نشود چوبه هاي دار و مرگ هاي يواشكي . شايد هي بايد اين روزها يادمان باشد . هي اين لبخند هامان را به خاطر بسپاريم براي خشم فردا ها . شايد بايد باور كنيم ؛ « پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد » * ، كسي بميرد ، كسي جنازهء فرزندش را حتي تحويل هم نگيرد . من دلم نويد روزهاي خوب مي دهد . روزهاي بهتر از اين روزها ، بهتر از تمام اين سال ها . كسي چه مي داند . شايد اين بار پيروزي ما ، بي خاوران ، بي مهاجرت ، بي پشيماني


پي نوشت آن كه اين نوشته تاريخ نوشته شدنش بر مي گردد به چند روز بعد از روز قدس كه جا مانده بود قاطي نوشته هاي ديگرم . ديدم بي مناسبت نيست با سيزده آبان ِ در راه .
* قسمتي از بيانيهء موسوي


زن روزهاي ابري @ [9:30 AM]



Saturday, October 31, 2009

تابستان را يادتان رفته حتما كه افتاديد به قلدري كردن . ما يادمان نرفته . يادمان نمي رود . داغ گذاشتيد روي دلمان كه فراموش مان نشود . هي اسم روي اسم تلنبار كرديد . هي خاطره پشت خاطره . بعد رد كه مي شوي از ونك يك هو از خاطرت مي گذرد همين جا بود كه اولين بار ، اولين باتوم ها آمد پايين و شكافت تن نحيف مان را . پوست كلفت نشده بوديم هنوز . نمي دانستيم قرار است روزهاي بعدش ، هر روزمان همين باشد . هي باتوم و گاز اشك آور . نمي دانستيم ونك شروع روزهاي تازه است . چه تابستاني را از سر گذرانديم ...

و آزادي را هميشه همين جوري يادم مي ماند . تا آخر دنيا . بعد از كلي راه رفتن و نفس زدن و گرما ، يكي كه قد بلند تر بود مي گفت ؛ « دارم مي بينمش ! » و ما روي پاشنه هاي پاهامان ، دنبالش مي گشتيم و اگر نبود مي رفتيم بالاي نرده هاي وسط خيابان ! بالا خره رسيديم . قبل از انتخابات كه خوش خيال بوديم كه مي رسيم . بعد از انتخابات كه فكر مي كرديم راهي نمانده . همين جوري كه دهان به دهان مي گشت رهنورد گفته بمانيد خانه هاتان . كه مي گفتند موسوي مي آيد تا مردم را نكشند . كه مي گفتند دستور تير داده اند . كه داده بودند . كه اولين گلوله همان جا شليك شد ، اولين قرباني ...

و همهمه اي كه پيچيد توي توپخانه ؛ « يا حسين ! مير حسين ! » فكر مي كرديم اگر همه پاهامان را بكوبيم زمين ، زمين مي لرزد بس كه زياد بوديم . زمين مي رود پايين بس كه عصباني بوديم ؛ « موسوي موسوي ! راي منو پس بگير »

و امير آباد را با آن چماق به دست هاي حيدر گوي غول پيكر و در خانه هايي كه باز بود به روي مان . بطري هايي كه پر آب مي شد . مادرهايي كه دعاشان و لبخندشان پشت سر مان بود پيش از آن كه برگرديم توي خيابان . و نگاه نگران مهربان شان ؛ « مراقب خودتان باشيد ! » بوديم . هستيم . تازه داشتيم ياد مي گرفتيم مراقب خود مان و انسانيت مان باشيم . مراقب حق مان و شرف مان باشيم .

و بلوار كشاورز را پيش از وليعصر ؛ « سعيد حجاريان ، آزاد بايد گردد ! »

بهشت زهرا را با تمام گرد و خاكش ، باتوم هايي كه پايين نيامدند . ون هايي كه خالي رفتند . دست هايي كه تا آخر افراشته ماند ، بغض هايي كه فرياد شد ؛ « سي سال جرم و جنايت ... »

من اولين بار ، اولين دست بند سبزم را توي هفت تير از دستم باز كردم . اشك آور را كه زدند و پشتش هجوم آوردند به سمت مان . باز نمي شد بس كه محكم بسته بودمش . بس كه هميشه دستم بود . با فندك سوزاندمش . گذاشتم توي جيبم . ماند يادگاري تا بهارستان كه گمش كردم .

وليعصر را روز تنفيذ ؛ « اي رهبر كودتا ! اين آخرين پيام است ... » و اولين بار صداي تپش قلبم را شنيدم وقتي جواب تمام در زدن هام ، درهاي بسته بود . و آن قدر زنگ ها را زدم تا كوچه خالي شد از موتور ها و بسيجي ها . گلوله هايي كه پشت سرمان شليك مي شد و ما دست هاي هم را مي فشرديم از ترس .

و ما تمام پل كريم خان بوديم . از اول تا آخرش . و خيلي قبل ترش و خيلي بعد ترش ...

انقلاب را كه نگو . خود زندگي ست . هي نرسيدن است . هي رسيدن و كتك خوردن . از حفظ شديم تمام كوچه پس كوچه هاش را بس كه روزهاي تابستان مان شب شد توي پياده روهاش . نه به اين راحتي كه مي نويسم و مي خوانيد . سخت تر . غمگين تر . خوني تر . حالا كه نگاه مي كنم اميدوار كننده تر ، انساني تر از هميشهء انقلاب و كتابفروشي هاش . حالا داشتيم آن كتاب ها را زندگي مي كرديم . درس پس مي داديم . پس آزادي اين همه سخت بود و درد داشت ؟

و بهارستان را و بهارستان را و بهارستان را ...

تابستان را يادتان كه نرفته ؟


زن روزهاي ابري @ [1:03 AM]



Thursday, October 29, 2009

سيزده آبان را سبز مي كنيم . سيزده آبان را سبز ِ سبز مي كنيم ...


زن روزهاي ابري @ [12:15 PM]



Wednesday, October 28, 2009

من پاهام را آويزان كرده ام روي ميز و « كجاممكن است پيدايش كنم » موراكامي را مي خوانم و بابا دارد تلفني حرف مي زند . بلند بلند . بابا صدايش وقت حرف زدن بلند نيست . اما خدا نكند با تلفن صحبت كند . خانه را مي گذارد روي سرش . مصيبتي ست . كتاب كه هيچ ، كار ديگري هم نمي شود كرد بس كه تمركزت را مي گيرد . داد مي زنم اي بابا ! مردم كه كر نيستند بابا ! مي شنوند چه مي گويي .

من دارم كتاب مي خوانم و بابا دارد بلند بلند تركي صحبت مي كند . يك حس عجيبي در من زنده مي شود . خيلي وقت بود تركي حرف نمي زد . قبلن تر ها كه مادرش زنده بود بيشتر ، حالا نه . بهش مي گويم بابا خيلي وقت بود تركي حرف نمي زدي . شروع مي كند تعريف كردن از دوست تازه اش كه اهل سلماس ( به گمانم ) است و كمي بيشتر كه مي بينم نچ ! فايده ندارد . بابا حوصله اش سر رفته و وقتي مامان خانه نيست و هيچكس خانه نيست و سالاد را هم درست كرده و نمي خواهد تلويزيون ببيند و روزنامه اش را هم خوانده حتما ، نمي شود كتاب خواند . يك دستمال كاغذي را مي گذارم لاي كتاب و ليوان نسكافه ام را مي گيرم لاي دست هام كه گرم شان كند و شروع مي كنيم به گپ زدن .

و من لبخند كمرنگي روي لبم هست كه خوب مي دانم از كجا آب مي خورد . نسكافه مي نوشم و گپ مي زنيم و اولين باران پاييزي را زندگي مي كنيم .

و يك روزهايي را بايد نوشت تا از ياد نروند .


زن روزهاي ابري @ [10:08 PM]



Monday, October 26, 2009

شنبه

تازه يادم مي آيد . يكي دارد راه مي رود آن بيرون . من گوش مي كنم به هر قدمش . توي سكوت نيمه شب ِ همه خواب ِ من دلم گرفته ، گوش مي كنم و همان وقت مي فهمم كه ما راه رفتن مان محصور همين ديوارهاست . كه نفس كشيدن مان محصور همين ديوارهاست . پس چي كه غمم مي گيرد؟ آدمي اي كاش و بايد كه بال مي داشت . والاه !


زن روزهاي ابري @ [11:26 PM]



از آن بچه ها كه قرار بود آرزو هاي به سرانجام نرسيدهء پدرم باشم .


زن روزهاي ابري @ [12:05 AM]



March 2004 | April 2004 | May 2004 | June 2004 | July 2004 | August 2004 | September 2004 | October 2004 | November 2004 | December 2004 | January 2005 | February 2005 | March 2005 | April 2005 | May 2005 | June 2005 | July 2005 | August 2005 | September 2005 | October 2005 | November 2005 | December 2005 | January 2006 | February 2006 | March 2006 | April 2006 | May 2006 | June 2006 | July 2006 | August 2006 | September 2006 | October 2006 | November 2006 | December 2006 | January 2007 | February 2007 | March 2007 | April 2007 | May 2007 | June 2007 | July 2007 | August 2007 | September 2007 | October 2007 | November 2007 | December 2007 | January 2008 | February 2008 | March 2008 | April 2008 | May 2008 | June 2008 | July 2008 | August 2008 | September 2008 | October 2008 | November 2008 | December 2008 | January 2009 | February 2009 | March 2009 | April 2009 | May 2009 | June 2009 | July 2009 | August 2009 | September 2009 | October 2009 | November 2009 |